انقدر سریع اتفاق میفته که خودتم نمی فهمی؟؟؟... یه روزی انقدر دوسش داری که
حاضری به خاطرش از همه چیزت بگذری...از غرورت...از خوشیات...حتی از زندگیت...
حاضری برای اینکه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...
غصه نخوره...هر کاری بکنی....خودت عذاب بکشی ولی گریه شو نبینی...حاضری
هر کاری کنی تا فقط یه لحظه بهت نگاه کنه و با اون چشمایی که ازش شیطنت و
مهربونی میباره صدات کنه...
وای که چه روزایی گذشت که به خاطرش غصه خوردی...گریه کردی...
از نامهربونیهاش...بی وفایی هاش...غرور بیجاش...دلت شکست ولی به روی
خودت نیاوردی...هر چقدر او نامهربونی کرد تو مهربونی کردی....هر قدر ناز کرد
نازشو کشیدی...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه
همه چیز خوب میشه...
چه روزایی که به امید دیدنش گذروندی...و چه شبایی که از غصه ی دوریش تا
خود صبح بی صدا اشک ریختی...ولی راستش هر آدمی یه ظرفیتی داره...وقتی
از حدش بگذره دیگه محبت کردنم بی معنی میشه....
گاهی وقتا انقدر به یکی خوبی می کنی که دیگه فکر می کنه این مهربونیا وظیفته
...اونوقته که یه چیزی ته دلت می شکنه...انقدر جواب مهربونیاتو با
نامهربونی میده...انقدر در جواب لبخندت اخم می کنه ...و انقدر احساس و فکر
و قلبتو به بازی می گیره.......که....که کم کم حس تو عوض میشه...دوباره
غرورت واست مهم میشه....دیگه حاضر نیستی به خاطرش غرورتو خرد کنی....دیگه
از دیدن اشکاش کلافه نمیشی....دیگه با نگاه کردن به چشاش دلت هری نمی ریزه پایین..
.دیگه نازشو نمی کشی....
آره....دیگه دیدنش واست رویا نیست...دیگه از تماس دستاش و
حس حرارت بدنش احساس خوبی نداری....دیگه از دوریش غصه
نمی خوری...حالا می فهمی که چقدر از لحظه ها و روزاتو
به خاطرش حروم کردی...و حسرت میخوری....چون...چون....دیگه دوسش نداری

...........................................................................................................
یه مدرک جرم از یه دختر به نام نگار که خودشا توی وب عاشقونه ای که برا دوست پسرش درست کرده لو داده حالا نمیدونم امین پول دار تر بوده خوشگل تر یا نمیدونم ببخشید اعصابم خورده کلفت تر .
اخه من نمیدونم کی میگه دختر مرام معرفت داره من یه سگ دارم به نام روبی که معرفتش قابل مقایسه نیست با بعضیا (دور از جون پسرا)
حالا فقط بخون و سوتیا ببین .(مطلب کپی شده از تو خود وبلاگ . عین مطلب)
بازم سلام امين عزيز
نميدونم چرا از تو از رفتارت از كارات خسته نميشم
نميدونم چرا هر چي تو بيشتر بي توجهي ميكني من بيشتر جذبت ميشم
شايد باورت نشه اما نتونستم بعد تو با كسي اون ارتباطي رو كه با تو
داشتم داشته باشم تو همه چيزم رو ازم گرفتي
بخاطر تو حتي احسان رو كه ۶ سال تو تمام لحظه ها كنارم
بود همه جا باهام بود و بهم كمك ميكرد كنار گذاشتم
شايد اين رفتار تو سزاي همون كاريه كه با احسان كردم
شايد خدا داره اينجوري تنبيهم ميكنه تا بفهمم كه نبايد دل كسي رو بشكنم
شايد شايد شايد
بله دیگه شاید اینم وب کثیفش
http://www.aminnegar.blogfa.com/
|
+| نوشته شده توسط
کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
|