تبليغاتX
به یاد دوست داشتنی ترینم ویدا.......
برای ویدا
 حال بد من بمیری ویدا
سلام امروز روز بیننهایت بدی بود از اون روزی  که ول کرده رفته من فقط به دیدن اون اکتفا کردم البته اون نمیدونه که من بخاطر اون میام تو اتوبوس اما کی میدونه که من چی میکشم اخه اون امسال سال اخر دبیرستان حالا  شاید بگی بچه بازیه اما نه باور کنید که اون واقعا تو قلبم رخنه کرده و بیرون بیا نیست

از قبل عید تا  حالا ندیدمش و امروز رفتم که ببینمش اما نبود تا اخر اردیبهشت ماه هم میتونم گیرش بیارم میدونی اگه نبینمش احتمال داره دیگه نبینمش میشه بگی دیگه اخر کار منه ویدا رسیده از اردیبهشت ماه سال پیش که از هم جدا شدیم دیگه فقط اون از پایین اتوبوس ومن از بالا به هم خیره میشیم اما از روی غرور هچکدوم نمیتونیم پا پیش بزاریم من که عمرن چون اون ول کرد رفت سر یه چیز الکی حالا یا تو این یک ماهه  باید عشقما بکشم یا دباره وسال البته بعضیا میگن وسال هم باعث مرگ عشق میشه ما که باهم بودیم لااقل من که چنین چیزی حس نکردم حلا هم حالم گرفته دلم میخواد

با سر برم  تو شیشه ی مانیتور یا بزنم کامپیوترا دیس کانکت بکنم چرا از میان این همه دختر کثیف

کثیف ترینشون باید گیر من بیاد جدی چرا دخترا هیچ وقت حمام نمیرن   همش بو هم میدن دیگه دارم دیوانه میشم اگه این وبلاگ نبود من اینا را به کی میگفتم خدا هم نه این که بگم کمکم نمیکنه وا اما تو این جور ماجراها خودشو قاطی نمیکنه اخه من چیکار کنم خواهش من از دخترا اینه که نظر نمیخوام پیشنهاد بدین چیکار کنم بابا کمکم کنید از شما بوگندوا نمیشه کمک خواست .

ویدا جان کاش یکم

خوب بودی اگه یکم خوب بودی  هیچ کدوم از این ماجراها پیش نمیومد

 

دانی که چها چها چها  میخواهم     

وصل تو من بیسرپا میخواهم

فریاد و فقال ناله ام دانی چیست  

 یعنی که ترا ترا ترا  میخواهم

 

 

گفتم:چشمم گفت: به راهش میدار 

 

 

گفتم :جگرم  گفت : پر اهش میدار

 

 

گفتم که دلم گفت : چه داری در دل 

 

 

گفتم غم تو گفت :نگاهش میدار

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

 

 

عجب از محبت من که در او  اثر ندارد

 

 

غلط است هر که گوید  دل به دل راه دارد  

 

 

 دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

           

 

ان شب که دلی بود به میخانه نشستیم 

 

 

ان توبه ی صد ساله به پیمانه شکستیم

 

 

از اتش دوزخ نهراسیدیم ان شب 

 

 

 ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم 

 

                

 

       

پرده بردار ز رخ چهره گشا ناز بس است  

 

 

عاشق سوخته را دیدن رویت هوس است

 

 

دست از دامنت ای دوست نخواهم برداشت  

 

 

 تا منه دل شده را یک رمق و یک نفس است

عشق من بمیر ..........       .......... ....     ..... . ....... ... ..  ....     . ... . . .      ...... .      ..  . .   .....................................................................................................................................

                                                                                   

 

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 حرفای بی جان

انقدر سریع اتفاق میفته که خودتم نمی فهمی؟؟؟... یه روزی انقدر دوسش داری که

حاضری به خاطرش از همه چیزت بگذری...از غرورت...از خوشیات...حتی از زندگیت...

حاضری برای اینکه او راحت باشه...شاد باشه...خسته نشه...ناراحت نشه...

غصه نخوره...هر کاری بکنی....خودت عذاب بکشی ولی گریه شو نبینی...حاضری

 هر کاری کنی تا فقط یه لحظه بهت نگاه کنه و با اون چشمایی که ازش شیطنت و

 مهربونی میباره صدات کنه...


 


وای که چه روزایی گذشت که به خاطرش غصه خوردی...گریه کردی...

از نامهربونیهاش...بی وفایی هاش...غرور بیجاش...دلت شکست ولی به روی

 خودت نیاوردی...هر چقدر او نامهربونی کرد تو مهربونی کردی....هر قدر ناز کرد

 نازشو کشیدی...به خودت می گفتی وقتی از محبت و صداقتم مطمئن بشه

 همه چیز خوب میشه...


چه روزایی که به امید دیدنش گذروندی...و چه شبایی که از غصه ی دوریش تا

خود صبح بی صدا اشک ریختی...ولی راستش هر آدمی یه ظرفیتی داره...وقتی

از حدش بگذره دیگه محبت کردنم بی معنی میشه....


 


گاهی وقتا انقدر به یکی خوبی می کنی که دیگه فکر می کنه این مهربونیا وظیفته

...اونوقته که یه چیزی ته دلت می شکنه...انقدر جواب مهربونیاتو با

 نامهربونی میده...انقدر در جواب لبخندت اخم می کنه ...و انقدر احساس و فکر

 و قلبتو به بازی می گیره.......که....که کم کم حس تو عوض میشه...دوباره

 غرورت واست مهم میشه....دیگه حاضر نیستی به خاطرش غرورتو خرد کنی....دیگه

 از دیدن اشکاش کلافه نمیشی....دیگه با نگاه کردن به چشاش دلت هری نمی ریزه پایین..

.دیگه نازشو نمی کشی....


 


آره....دیگه دیدنش واست رویا نیست...دیگه از تماس دستاش و

 حس حرارت بدنش احساس خوبی نداری....دیگه از دوریش غصه

نمی خوری...حالا می فهمی که چقدر از لحظه ها و روزاتو

به خاطرش حروم کردی...و حسرت میخوری....چون...چون....دیگه دوسش نداری

                                                  

...........................................................................................................

یه مدرک جرم از یه دختر به نام نگار که خودشا توی وب عاشقونه ای که برا دوست پسرش درست کرده لو داده حالا نمیدونم امین پول دار تر بوده خوشگل تر یا نمیدونم ببخشید اعصابم خورده کلفت تر .

اخه من نمیدونم کی میگه دختر مرام معرفت داره من یه سگ دارم به نام روبی که معرفتش قابل مقایسه نیست با بعضیا (دور از جون پسرا)

حالا فقط بخون و سوتیا ببین .(مطلب کپی شده از تو خود وبلاگ . عین مطلب)

 

بازم سلام امين عزيز

نميدونم چرا از تو از رفتارت از كارات خسته نميشم

نميدونم چرا هر چي تو بيشتر بي توجهي ميكني من بيشتر جذبت ميشم

شايد باورت نشه اما نتونستم بعد تو با كسي اون ارتباطي رو كه با تو

داشتم داشته باشم تو همه چيزم رو ازم گرفتي

بخاطر تو حتي احسان رو كه ۶ سال تو تمام لحظه ها كنارم

بود همه جا باهام بود و بهم كمك ميكرد كنار گذاشتم

شايد اين رفتار تو سزاي همون كاريه كه با احسان كردم

شايد خدا داره اينجوري تنبيهم ميكنه تا بفهمم كه نبايد دل كسي رو بشكنم

شايد شايد شايد

 بله دیگه شاید اینم وب کثیفش

http://www.aminnegar.blogfa.com/

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  |
 انسانیت یا کودکیت
 

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟


یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده
.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم
...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
.

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره  

 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی 

  گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه 

  گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو
..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، 

 خدای قشنگم  میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم 

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ 

 مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم 

دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟

سخته؟ مگه اینطوری خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ...

 چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... 

 کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم

 طلب میکردند تا تمام دنیا دردستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . 

 دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی
...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت

در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 

نظر نمیخوام  یکی از دردای

دلتا بگو و برو امیدوارم هیچ

کس دردی نداشته باشه

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 جکهای رشتی

رشتیه زنش حامله نمی شده ٬میندازدش بیرون ٬میگه برو بیرون ٬تا حامله نشدی برنگرد خونه!!

 

رشتیه میره پیش رفیقش ٬میگه:یه زن گرفتم حال کنیم!!

 

رشتیه دخترشو میبینه داره به یه پسر لب میده ٬خیلی ناراحت میشه ٬به خودش میگه :این امروز لب میده٬لابد فردا هم میره سینما ٬پس فردا هم لابد میخواد سیگار بکشه!!

 

رشتیه عروسی میکنه ٬شب اول با خانم میرن تو حجله ٬ فردا رفقا ازش میپرسن خب چطور بود؟حال داد؟میگه:اووو !!نخیر ٬کار یه شب دو شب و یه نفر و دو نفر نیست!!

 

رشتیه بچشو میندازه بالا٬میگه بگو بابا بگو بابا ٬بچهه میگه:اکبر اقا ٬ممد اقا٬اصغر اقا...!

 

یه روز رشتیه میره نجاری ٬میگه قربون دستت ٬یه کمد برام بساز که

وقتیرشتیه میره خواستگاری میگن خونه داری؟میگه دوستام گفتند زن از تو   خونه از ما!!!  بازش می کنم ٬اصغر اقا توش نباشه..!

 

بچه رشتیه از مامانش می پرسه این گردنبند رو بابا برات خریده؟میگه :توله سگ ٬اگه به امید بابات بودم الان تو رو هم نداشتم

رشتیه میره خونه برق رو روشن میکنه ٬ میبینه یکی پریده رو زنش ٬لامپ رو

خاموش میکنه ٬میاد بیرون ٬بهش میگن چرا این جوری کردی ؟میگه جواب ابلهان خاموشیست!!! 

 

رشتیه با زنش دعوا میکنه و دست پسرش  رو میگیره بره بیرون ٬زنش بهش میگه داری میری حالا بچه مردم رو با خودت کجا میبری؟!

 

به یه پسر رشتی میگن چرا بچه دار نمی شی ؟ میگه این بیماری ارثیه ٬بابام هم بچه دار نمی شد!!

 

یه روز برای رشتیا کلاس غیرت میذارن ٬یارو رشتیه از کلاس داشته برمیگشته خونه ٬تو راه زنش رو میبینه با یه مرتیکه غول داره راه میره ٬میره جلو میگه زن کجا میری؟زنه میگه :می خوام با عباس اقا برم خونشون .رشتیه میگه :پس با عباس اقا میری و با عباس اقا هم برمیگردی ٬جای دیگه ای هم نمیری!!

 

یه بنده خدایی هم می خواسته به زلزله زدگان بم کمک کنه ٬هیچی نداشته ٬زنش رو هدیه میده...

 

رشتیه به زنش میگه :خانم جان دوست داشتی مرد بودی؟زنه میگه :نه ٬دوست داشتم تو مرد بودی...

 

راستی میدونستی رشتیا به روز پدر میگن :"یوم الشک"!!!

 

از رشتیه میپرسن بنز اخرین مدل بهتره یا زن خوشگل؟رشتیه میگه:اووو٬ این که پرسیدن نداره ٬خب معلومه دیگه زن خوشگل ٬میگن اخه چرا ٬میگه اخه ماشین که خراب بشه کلی خرج داره ولی زن خوشگل که خراب بشه کلی هم سود داره!!!

 

 به رشتیه میگن:بهترین خاطره ی زندگیت چیه؟میگه:اومدم خونه زنم با یه مرد روی تخت هست پریدم بکشمش٬ تخت شکست ۳تایی اینقدر خندیدیم!!! 

لره به رشتیه میگه:چه بچه خوشگلی!رشتیه میگه حالا تو هم یه کاری واسه ما کردی ٬هی منت بذار...!

به رشتیه میگن قبول داری ترکا خرن؟میگه:اره یه همسایه ی ترک داریم ۱۰ ساله نمیتونم حالیش کنم اینی که داری باهاش...زنمه!!!

 

بیوه زنی از زن همسایه میپرسه فرق بسیجی با سپاهی چیه؟زنه میگه:بسیجی ها از جلو حمله می کردند سپاهی ها از پشت ٬زن بیوه اهی کشید و گفت یادش بخیر حاجی هم بسیجی بود هم سپاهی...

 

دو تا اصفهانی با هم شرط بندی میکنن برن زیر اب٬ هر کدوم زودتر سرش رو زودتر از اب بیرون بیاره به اون شام بده............هنوز جسد هیچ کدوم پیدا نشده...

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 اینم چنتا عکس عاشقانه ی خوشکل

هر کدوم از عکسا باز نشد ند کلیک راست و گزینه ی show picture  ببینید عکسای کم یاب

و زیبایی هستن

اگه موقع زنده بودن این جوری کنارش دراز میکشیدی بهتر نبود؟

 

 

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 
 

اینم هنر گرافیک

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 دیگه عواقب مامان بازیه دیگه
 
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 تقدیم به ویدای خودم
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 شب اول ازدواج دیگه
 
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 
خیلی باحاله برو تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 فقط بخاطر تو
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 بچه تعجب کرده این دیگه چیه
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در شنبه دهم فروردین 1387  |
 از سرشون هم زیاد
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در شنبه دهم فروردین 1387  |
 اینم برای ویدای خودم که ولم کرده رفته
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در شنبه دهم فروردین 1387  |
 دیگه دیگه

نقشه ی خوبیه اما طرفی که باید  باهاش سقوط کنه اشتباه اقا اشتباه .. .. .

|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در شنبه دهم فروردین 1387  |
 بازم برای تو
 
|+| نوشته شده توسط کسی که دوستش میداشت.میدارد و خواهد داشت در شنبه دهم فروردین 1387  |
 
 
بالا